تبليغاتX
ترانه های کودکان 2
شخصیت های محبوب کتاب ها، از تمبرها سر درآوردند! 

گروه خبر کتابک

 اداره پست رویال میل انگلستان، تصویر شخصیت های کتاب های رولد دال نویسنده محبوب انگلیسی را بر روی تمبر منتشر کرد.

ماتیلدا، جیمز و هلوی غول پیکر، غول بزرگ مهربان، چارلی و کارخانه شکلات سازی، آقای روباه شگفت انگیز  و شخصیت های دیگر داستان های رولد دال، سال ها در کتاب ها و فیلم هایی که از روی ماجراهای آن ها ساخته شده اند، زندگی کرده اند و محبوب کودکان نسل های مختلف بوده اند. 

حالا، تصویر هایی از شخصیت های محبوب و عجیب و غریب شش کتاب رولد دال که با خلاقیت کوانتین بلیک تصویرسازی شده اند، در یک مجموعه تمبر چاپ و منتشر شده تا بزرگداشتی باشد برای رولد دال، آفریننده آن ها. نویسنده ای که دنیا را از دریچه چشم کودکان می دید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در یکشنبه نهم بهمن 1390 و ساعت 15:2 |

یک مرد روستایی زمانی که گوسفندانش را برای چرا به صحرا برده بود کوزه ای پیدا کرد که پر از سکه های طلا بود.


منبع:اینجا


مرد روستایی

 مرد روستایی کوزه را به خانه اش برد و آن را در باغچه پنهان کرد. اما همیشه از این موضوع می ترسید که این کوزه مال راهزنان باشد و آن ها بفهمند که او کوزه را برداشته و او را بکشند. یک روز روستایی سراغ کوزه رفت و شروع به شمردن سکه ها کرد،ناگهان به فکر فرو رفت....

چند نفر كه جلوی صورتشان را بسته بودند از دیوار خانه بالا آمدند و پریدند توی حیاط. از زیر لباسشان شمشیر های تیزی را بیرون كشیدند و گفتند گنج ما كو؟ زود باش گنجمان را پس بده! مرد بیچاره درحالی كه خیلی ترسیده بود فوری باغچه را كند و كوزه را بیرون آورد و به آنها داد.

یكی از دزدان به بقیه گفت: باید او را بكشیم. وگرنه او ماجرا را برای مردم روستا تعریف می كند، و آنها ما را پیدا می كنند و اموالی كه سرقت كردیم پس می گیرند، تازه معلوم نیست چه بلایی سر خودمان بیاورند! بقیه هم حرف دزد اول را قبول كردند و گفتند باید او را بكشیم. یكی از دزد ها شمشیر تیزش را بالا برد و تا آمد به سر مرد روستایی بزند، در خانه به صدا در آمد و رشته خیال مرد روستایی را پاره كرد و او را از شر تیغ تیز شمشیر دزدان نجات داد!

بیچاره مرد روستایی، حسابی ترسیده بود از آن فكر و خیال عجیب! او با ترس و لرز زیادی در را باز كرد. یكی از بچه های روستا پشت در بود، سلام كرد و گفت: آقا، پدرمان گفته شیر امروزمان را نیاوردید. اگر دوشیده اید بدهید خودم ببرم.

مرد روستایی با عصبانیت گفت: امروز شیر نداریم. یك وقت دیگر بیا، برو رد كارت... پسرك بیچاره در حالی كه از فریاد مرد روستایی ترسیده بود از آنجا دور شد.

مرد در را بست و دوباره به فكر فرو رفت! چه روزهای خوبی داشت. صبح ها از خواب بیدار می شد. صبحانه ای كه از شیر و پنیر و ماست حیوانات خودش بود را با خیال راحت می خورد.

بعد گوسفندانش را به دشت می برد و چرا می داد، با مردم مهربان روستا دیدنی می كرد و در قهوه خانه روستا چای می خورد. و شب كه به خانه بر می گشت با خیال راحت می توانست بخوابد. اما از روزی كه این كوزه را پیدا كرده بود نه خواب داشت و نه خوراك!

آن شب راتا صبح فكر كرد و بالاخره به این نتیجه رسید كه بهتر است كوزه را برگرداند و سرجایش پنهان كند. بلند شد و لباسش را پوشید، كوزه را از توی باغچه برداشت، لای دستمالی پیچید و به همراه گوسفندانش به سمت دشت به راه افتاد. رفت و رفت تا رسید پای همان درختی كه كوزه را پیدا كرده بود و آن رادرست مثل روز اول زیر خاك پنهان كرد.

وقتی آخرین مشت های خاك را روی كوزه می ریخت نفس راحتی كشید و با خودش گفت: راحت شدم. نه خواب داشتم و نه خوراك. من را چه به گنج؟ گنج من همین گوسفندانم هستند، همین دوستانم، همین خانه ام! همه زندگی من گنج است، من را چه به مال حرام؟ و بلند شد و با خیالی راحت و دلی شاد گوسفندانش را در دشت چراند.

نزدیك غروب وقتی داشت به روستا بر می گشت همان پسرك دیروزی را دید كه به سمتش می آمد. مرد روستایی جلو رفت، از بقچه اش یك دانه كشك درشت كه خودش درست كرده بود بیرون آورد و گذاشت توی دست پسرك، سر و صورتش را نوازش كرد، و گفت عمو جان! ببخش كه دیروز با تو بد صحبت كردم.

مرد روستایی

 

برو خانه و ظرفت را بردار و بیا. می خواهم شیر گاو تازه بدهم تا با خانواده ات بخوری، بدو جانم، زود بیا كه من منتظرت هستم... پسرك در حالی كه تعجب و ترس نگاهش كم كم به لبخند تبدیل شده بود با عجله به سمت خانه شان دوید.

مرد روستایی با خیال آسوده به سمت خانه اش حركت كرد. وقتی كلید را توی در چوبی خانه كوچكش چرخاند و در را باز كرد یكی از گوسفند ها بلند گفت: بعععع! كلاغی از روی درخت گفت: قار! و نسیم ملایمی برگ درختان خانه را رقصاند!

انگار همه به او خوش آمد گفتند!مرد روستایی نگاهی به خانه با صفایش انداخت، نفس عمیقی كشید و در حالی كه لبخندی بر لب داشت رفت تا شیر گاوش را بدوشد...

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در پنجشنبه ششم بهمن 1390 و ساعت 18:3 |
مرد ثروتمندی از تمامی لذتهای زندگی بهره مند بود. او اموال زیادی داشت . چندین ملك در شهرهای مختلف، ماشین های رنگ و وارنگ و كلی وسایل گران قیمتی و ارزشمند داشت. بعد از اینكه پیر شد، روزی فكر كرد كه نگاهداری این همه املاك در جاهای مختلف برای او سخت شده است و بهتر است همه مال و اموال خود را بفروشد و با پولش الماسی بخرد تا همه ی پول و ثروتش همیشه در كنارش باشد. او هر چه داشت فروخت و با پولش الماسی بزرگ خرید . مرد فكر كرد كه الماسش را در جایی پنهان كند . او چاله ای در كنار درخت پشت حیاط كند و الماسش را آنجا پنهان كرد . او فكر كرد كه هیچ كس آنرا در این مكان پیدا نمی كند . او هر شب برمی گشت و چاله را می كند و نگاهی به الماسش می كرد وقتی خیالش جمع می شد دوباره آنرا در چاله می گذاشت و رویش را با خاك می پوشاند . اینكار هر شب تكرار می شد تا اینكه شبی دزدی به خانه او آمد . دزد دید كه مرد پولدار از اتاقش بیرون آمد و آهسته به حیاط رفت و چاله ای حفر كرد و از آن سنگی را بیرون آورد آنرا نگاه كرد و گفت : هنوز اینجاست . دوباره آنرا در چاله گذاشت و رویش را با خاك پوشاند. وقتی پیرمرد به اتاقش برگشت ، دزد زمین را حفر كرد و تكه الماس را پیدا كرد . او خوشحال شد و گفت حالا این سنگ مال من است و من دیگر مرد پولداری شدم .

 او از آنجا رفت و هیچوقت برنگشت. روز بعد وقتی پیرمرد چاله ای را در كنار درخت دید ، ترسید به سرعت به آن طرف دوید. زمین كنده شده بود و از آن سنگ قیمتی هیچ اثری نبود. باورش نمی شد شروع به كندن زمین كرد ولی الماس پیدا نشد كه نشد مرد با صدای بلند می گریست و فریاد می زد دیگر من الماسی ندارم دیگر مرد پولداری نیستم او كنار چاله نشسته بود و گریه و زاری می كرد . خدمتكاران به دوست او تلفن زدند . وقتی دوستش رسید و پیرمرد را در آن شرایط دید به او گفت : گریه نكن ، بیا این تكه سنگ بزرگ برای تو آن را بردار و در چاله بیانداز و رویش را با خاك بپوشان، سپس هر روز می توانی بیایی و آنرا از چاله در آوری و نگاه كنی یك تكه سنگ با یك تكه الماس وقتی درون خاك پنهان باشد برای صاحبش نباید فرقی داشته باشد

منبع:http://mkids.mihanblog.com/post/134

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در سه شنبه چهارم بهمن 1390 و ساعت 17:32 |

يكي از دوستان حضرت محمد(ص) بسيار فقير و تهيدست بود؛ آنقدر كه نمي توانست براي همسر و فرزندانش نان بخور و نميري فراهم كند و اهل خانه از فقر و تنگدستي به ستوه آمده بودند. زنش پيشنهاد كرد كه پيش پيامبر برود و از ايشان كمك بخواهد. آن مرد هم با اين نيت كه براي پيامبر از وضع زندگيش بگويد و كمكي بگيرد، پيش پيامبر رفت. قبل از آنكه چيزي بگويد ، اين جمله را از زبان پيامبر شنيد كه :« هركس از ما كمك بخواهد ، ما كمكش مي كنيم ولي اگر شخصي كه به كمك نياز دارد، نيازش را تنها به خداوند بگويد و از او ياري بخواهد، خداي مهربان كمكش مي كند و نيازش را برطرف مي نمايد.» آن مرد با شنيدن اين سخنان از زبان پيامبر ،خجالت كشيد چيزي بگويد و به خانه ي خودش برگشت؛ اما بازهم فقر و تهيدستي آزارش مي داد. براي دومين بارهم به نزد پيامبر رفت و بازهم همان سخنان را از زبان ايشان شنيد و بدون آنكه چيزي بگويد به خانه اش برگشت. چند روز بعد وقتي كه از شدت فقر و تنگدستي جان به لبش رسيده بود، به نزد پيامبر رفت و دوباره شنيد كه پيامبر مي فرمايد:« هركس از ما كمك بخواهد ، ما كمكش مي كنيم ولي اگر شخصي كه به كمك نياز دارد، نيازش را تنها به خداوند بگويد و از او ياري بخواهد، خداي مهربان كمكش مي كند و نيازش را برطرف مي نمايد.»

 آن مرد وقتي براي بار سوم اين سخنان را شنيد احساس كرد كه چندان ناتوان و درمانده هم نيست و اگر به خدا توكل كند مي تواند مشكلات زندگيش را رفع نمايد. اين بود كه به سراغ يكي از دوستانش رفت و تيشه اي از او قرض گرفت و به صحرا رفت و مقداري هيزم جمع كرد و به بازار برد و فروخت و با پولش توانست براي اهل خانه ، غذا بخرد و شكم آنها را سير كند. او مدتي به اين كار ادامه داد و وقتي
مي ديد كه با تكيه بر زوربازو و زحمت خويش توانسته است نيازهاي ماديش را برطرف نمايد، لذت مي برد و خدا را شكر مي كرد كه تني سالم دارد و مي تواند كار كند و پول دربياورد. سرانجام دوران فقر و تنگدستي اوبه پايان رسيد و توانست براي خودش سرمايه اي فراهم كند.

 يك روز  پيامبر خدا به او رسيد و لبخندزنان فرمود:« نگفتم هركس از ما كمك بخواهد ما كمكش مي كنيم اما اگر نيازش را از خلق خدا پنهان نگه دارد و فقط از خدا كمك بخواهد، خداي مهربان او را بي نياز مي گرداند؟ »

*******************************************

الّلهمَّ صلّ علي محمّد و آل محمّد

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در یکشنبه دوم بهمن 1390 و ساعت 10:24 |

روزنامه خراسان در شماره 18031  در گزارشی به قلم عظیمی مروی تاثیرات مخرب آپارتمان نشینی بر کودکان را بررسی کرده است:

يک حياط بزرگ با حوض و گل هاي شمعداني که دور آن چيده شده است و يک ايوان بزرگ که عصرها بزرگ ترها در آن مي نشستند و درختان و بوته هاي مختلف و اتاق هايي که به همراه داشت، تصويري است که بيشتر ميانسالان از خانه در ذهن دارند. اما امروز خانه يعني يک طبقه آپارتمان که در آن نه از حياط خبري است و نه از شمعداني. براي کودکان ما که در اين منازل به دنيا مي آيند قطعا چنين تصويري به ذهن مي آيد. تصوير فضايي کوچک که بايد در آن آهسته راه بروند، توپ بازي نکنند، بلند بلند حرف نزنند و هزار کار معمولي ديگر که حق انجام آن را ندارند. به راستي آن ها چه تصويري از «خانه» دارند که به نسل بعد از خود منتقل کنند؟ اين بحث بسيار پردامنه است و از زاويه هاي مختلف بايد بررسي شود. در اين مطلب به تاثير آپارتمان نشيني بر رفتارهاي کودکان مي پردازيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 و ساعت 10:30 |